غزل شمارهٔ ۴۳۲

به خرابات مغان بی سر و پا خواهم رفت

دردمندانه به امید دوا خواهم رفت

باز زنار سر زلف بتی خواهم بست

من سودا زده در دام بلا خواهم رفت

گنج در گوشهٔ میخانهٔ سرمستان است

از چنین جای خوشی بنده کجا خواهم رفت

چون سر دار فنا دار بقا می بخشد

عاشقانه به سردار فنا خواهم رفت