غزل شمارهٔ ۴۳۹

چشم مستش گوشه ای از ما گرفت

گوئیا از ما عنایت وا گرفت

عارفانه خلوتی خالی گزید

کنج خلوتخانهٔ تنها گرفت

دل ز هجرش گر بنالد گو بنال

دیگران را کی بود بر ما گرفت

بر امید وصل او جان عزیز

رفت و بر خاک درش مأوا گرفت