غزل شمارهٔ ۴۴۱

سید ما بر درش مأوا گرفت

گوشه ای در جنت المأوا گرفت

خاطر ما در خرابات مغان

خوش مقامی یافت آنجا جا گرفت

مبتلائیم از بلای عشق او

زان بلا این کار ما بالا گرفت

آب چشم ما به هر سو شد روان

سو به سوی ما همه دریا گرفت