غزل شمارهٔ ۴۶۸

ساقیی جام سوی ما آورد

نزد ما خوشتر است از ما ورد

چشم ما روشن است و روشن باد

کابرویی به روی ما آورد

عاشقان دُرد درد می‌ نوشند

این چنین درد کی خورد بی درد

عشق او مرد مرد می ‌جوید

مرد عشقش کجا بود نامرد