غزل شمارهٔ ۵۱۶

ترک چشم مست او دلها بغارت می برد

ملک دل بگرفت و جان ما به غارت می برد

خانمان ما به غارت برد و یک موئی نماند

هرچه با ما دید سر تا پا به غارت می برد

دور شو ای عقل از اینجا رخت خود را هم ببر

زانکه رخت هر که دید اینجا به غارت می برد

کیش او چون غارتست ترکش نگوید ترک مست

جان کند قربان و قربان را به غارت می برد