غزل شمارهٔ ۵۴۲

دامن از تردامنان جان پدر باید کشید

دست خود از دست هر بی پا و سر باید کشید

عشق می بازی طریق عاشقان باید سپرد

میل حج داری بلای بحر و بر باید کشید

دُرد دردت گر دهد چون صاف درمان نوش کن

ور می صافت دهد در دم ببر باید کشید

گر به دور حسن او دیدی بلای او چه سود

چون که ناچار است در دور قمر باید کشید