غزل شمارهٔ ۵۷۸

هر که در کوی تو جانا نفسی بنشیند

نیست ممکن که دمی بی هوسی بنشیند

ننشیند دل من یک نفسی از سر پا

تا که در صحبت تو خوش نفسی بنشیند

خلوت نقش خیال تو بود خانهٔ چشم

نتوان دید که غیر از تو کسی بنشیند

بر سر راه تو گرچه عسسان بسیارند

نیست عاشق که ز خوف عسسی بنشیند