غزل شمارهٔ ۵۸۶

ترک عشقش ملک جان بگرفت و غارت می کند

حاکم است و پادشاهانه امارت می کند

می کند ویران سرای عقل و بیخش می کند

آنگهی از لطف خود آن را عمارت می کند

جانفروشی می کند دل بر سر بازار عشق

سود می یابد در این سودا تجارت می کند

هر که دُرد درد عشق او به درمان می دهد

بی خبر در دین و در دنیا خسارت می کند