غزل شمارهٔ ۵۸۷
آب چشمم دم به دم از دل روایت می کند
قصهٔ جانم به سوز دل حکایت می کند
عاشق مستیم و عقل از خانه بیرون کرده ایم
در به در می گردد و از ما شکایت می کند
دست ما بگرفت آن سلطان و ما را برگرفت
پادشاه عادل و ما را حمایت می کند
در ازل بنواخت ما را همچنانی تا ابد
لطف او پیوسته یا ما این عنایت می کند