غزل شمارهٔ ۵۹۲
یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داند
ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند
همدم نگشته با جام ساقی کجا شناسد
میخانه را ندیده بزم خدا چه داند
حالم ز عاشقان پرس تا با تو باز گویند
از عاقلان چه پرسی عاقل مرا چه داند
از جام ابتلایش ذوقی که مبتلا راست
هر کو بلا ندیده ذوق بلا چه داند