غزل شمارهٔ ۶۰۰

مراحالی است با جانان که جانم درنمی گنجد

چه سودائیست عشق اوکه در هر سر نمی گنجد

خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست

دراین خلوتسرای دل به جز دلبر نمی گنجد

چو غوغائیست دردا و که در هر دل نمی باشد

چه سودائیست عشق او که در هر سر نمی گنجد

دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزان

ز شوق سوختن عودم دراین مجمر نمی گنجد