غزل شمارهٔ ۶۰۹

خراباتست و خم در جوش و ساقی مست و ما بی خود

سر از دستار نشناسیم و می از جام و نیک از بد

حضور باده نوشان است و رندان جمله سرمستند

نمی بینم کسی مخمور اگر یک بینم ور صد

اگر شمعی ز دلگرمی بپیچد از هوایش سر

روان از آتش غیرت کشیدش تیغ بر سر زد

ز آب و خاک میخانه مرا ایجاد فرمودند

زهی جام و زهی باده زهی موجد زهی موجد