غزل شمارهٔ ۶۱۷

اگر مه روی من روزی نقاب از رخ براندازد

چو ذره آفتاب جان به پای او سراندازد

اگر شهباز عقل کل کند پرواز در کویش

ندیده همچنان جزوی که از حیرت براندازد

حجاب دیدهٔ مردم خیال پردهٔ وهم است

جمال او نماید رو حجابش گر بر اندازد

کند معدوم را موجود از الطاف وجود خود

اگر از گوشهٔ چشمی نظر بر منظر اندازد