غزل شمارهٔ ۶۱۸

آتشی در دل است و جان سوزد

دل چنین سوخت جان چه سان سوزد

عشق او آتشی است جان سوزی

رشتهٔ شمع جان از آن سوزد

گوئیا عود مجمر عشقم

که مرا خوش در این میان سوزد

آتش عشق چون بر افروزد

عالمی را به یک زمان سوزد