غزل شمارهٔ ۶۲۲

چو نور دیده چشم من خیالش درنظر دارد

چنین مه رو که من دارم که در دور قمر دارد

بیا ای بلبل شیدا و این گلزار ما بنگر

به هر شاخی که بنشینی بسی گلهای تر دارد

خراباتست و ماسرمست و ساقی جام می بر دست

حریف ما بود رندی که او از ما خبر دارد

به سالوسی و زراقی بیاید عقل سر گردان

ز عشقم باز می دارد نمی دانم چه سر دارد