غزل شمارهٔ ۶۲۴
هوای درد بی درمان که دارد
سر سودای بی سامان که دارد
رفیق راه بی پایان که جوید
خیال مجلس جانان که دارد
همه کس طالب آنند و ما هم
ازین بگذر ببین تا آن که دارد
چو کفر زلف او دین و دلم برد
نظر بر خاطر ایمان که دارد
هوای درد بی درمان که دارد
سر سودای بی سامان که دارد
رفیق راه بی پایان که جوید
خیال مجلس جانان که دارد
همه کس طالب آنند و ما هم
ازین بگذر ببین تا آن که دارد
چو کفر زلف او دین و دلم برد
نظر بر خاطر ایمان که دارد