غزل شمارهٔ ۶۳۸

خوش بود گر او به حالم بنگرد

ور بمیرم هم به خاکم بسپرد

زار مردم ز آرزوی او ولی

زنده گردم بر سرم چون بگذرد

ما گدا و پادشاه کائنات

پادشه نام گدائی کی برد

غنچهٔ دل در هوای او چو گل

جامهٔ جان بر تن خود می درد