غزل شمارهٔ ۶۴۳

با چنین درد دلی میل دوا نتوان کرد

حاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد

چشم ما روشنی از نور جمالش دارد

یک دمی نور وی از دیده جدا نتوان کرد

سود و سرمایه همه در سر کارش کردیم

هیچ سودا به از این درد و سرا نتوان کرد

برو از خویش فنا شو به خدا باقی باش

بی فنا پادشهی ملک بقا نتوان کرد