غزل شمارهٔ ۶۶۹

بیا که مجلس عشق است و طالع مسعود

بیا که نوبت وصلست و وقت گفت و شنود

بیا که مطرب عشاق ساز ما بنواخت

بیا که ساقی وحدت سرسبو بگشود

بیا و جان عزیزت بیار در مجلس

که نقل مجلس ما غیر جان نخواهد بود

بیا و کشتهٔ ما شو که تا شوی زنده

بیا و بندهٔ ما باش و خواجهٔ موجود