غزل شمارهٔ ۶۷۰

هر کجا صاحبجمالی رو نمود

روی او دیدم چو برقع برگشود

دیدمش در آینه عین العیان

آینه او بود دوری می نمود

آفتاب خاطرم تا روشنست

ذرهٔ بی مهر او هرگز نبود

هر چه موجودست از جود ویست

خود کجا موجود باشد بی وجود