غزل شمارهٔ ۶۷۴

آفتاب از رخ نقاب مه گشود

شب گذشت و روز روشن رو نمود

شد منور عالمی از نور او

یک ستاره گوئیا هرگز نبود

هر چه موجود است از نور ویست

خود کجا موجود باشد بی وجود

خانقاه و صومعه در بسته شد

چون در میخانه ساقی برگشود