غزل شمارهٔ ۶۹۳

خیال او به هر نقشی برآید

به هر آئینه روئی می نماید

برد خلقی و می آرد همیشه

از آن عالم به یک حالی نپاید

جهان روشن شود از نور رویش

اگر آن آفتاب ما برآید

چنین میخانه و رندان سرمست

کسی مخمور اگر ماند نشاید