غزل شمارهٔ ۲۰۴۳
دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من
سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش
هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن
نقش فناست هیزم عشق خداست آتش
درسوز نقشها را ای جان پاکدامن
تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد
مانند بت پرستان دور از بهار و مؤمن