غزل شمارهٔ ۷۱۶

از کرم جان عزیزم بر جانانه برید

دست گیرید و مرا مست به میخانه برید

دل چو شمع است که در مجلس جان می سوزد

خبر سوختگان را بر پروانه برید

آشنایان همه جمعند و حریفان سرمست

حیف باشد که چنین مژده به بیگانه برید

گنج عشقست که در کنج دل ویرانست

نقد گنجنیهٔ ما از دل ویرانه برید