غزل شمارهٔ ۷۱۸

زاهد به سراپردهٔ رندان مگذارید

مخمورش از آن مجلس رندان به در آرید

بیگانه مباشد بپاشید سر و زر

تخمی که توانید در این باغ بکارید

هر خم شرابی که سپردید به رندی

آرید بر ما و به اهلش بسپارید

روشن بتوان دید که نور بصر ماست

بر دیده اگر نقش خیالی بنگارید