غزل شمارهٔ ۷۴۱

ترک سرمستم دگر باره کلاه کج نهاد

ملک دل بگرفت و خان و مان همه بر باد داد

پیش سلطان داد بتوان خواستن از دیگران

چون که زو بیداد باشد از که خواهم خواست داد

عقل سرگردان ز پا افتاد و عشقش در ربود

همچو مخموری به دست ترک سرمستی فتاد

در چمن سرو سهی تا دید آن بالای او

سر به پای او فکند و پیش او بر پاستاد