غزل شمارهٔ ۲۰۴۸

آن کیست ای خدای کز این دام خامشان

ما را همی‌کشد به سوی خود کشان کشان

ای آنک می‌کشی تو گریبان جان ما

از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان

بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ما

ساقی باهشانی و آرام بی‌هشان

بی‌دست می‌کشی تو و بی‌تیغ می‌کشی

شاگرد چشم تو نظر بی‌گنه کشان