غزل شمارهٔ ۷۴۵

ذوقیست دلم را که به عالم نتوان داد

تا بود چنین بوده و تا باد چنین باد

یادت نکنم زان که فراموش نکردم

ناکرده فراموش چگونه کنمت یاد

چشمی که منور نشد از نور جمالش

گر نور دو چشمست که او از نظر افتاد

از دولت ساقی که جهان باد به کامش

از لعل لبت جام بخواهیم بسی داد