غزل شمارهٔ ۷۴۹

مده به باد هوا جان خویشتن بر باد

بنوش جام شرابی که نوش جانت باد

در آ به خلوت میخانه فنا بنشین

چه می کنی تو در این خانقاه ب بنیاد

هزار جان عزیزم فدای غم بادا

که خاطرم ز غم عشق می شود دلشاد

دلم ز دست بیفتاد در سر زلفش

اسیر گشت چه چاره کنم چنین افتاد