غزل شمارهٔ ۷۶۰

هست هشیار و مست نشناسد

آستین را از دست نشناسد

از ازل و از ابد بود فارغ

او بلی از الست نشناسد

رند سرمست جام چون بشکست

او درست از شکست نشناسسد

بر در میفروش خوش بنشست

خاستن از نشست نشناسد