غزل شمارهٔ ۷۷۴

دیده عمری به سر روان گردید

به هوا گرد این جهان گردید

به خیالی که روی او بیند

گرد بر گرد این و آن گردید

او نظر کرد دیده روشن شد

نور او هم به او عیان گردید

ذره ای بود و آفتابی شد

این چنین بود آن چنان گردید