غزل شمارهٔ ۷۸۶

آفتابی را به مه بنموده اند

خم می در ساغری پیموده اند

این عجب بنگر که پنهان گشته اند

آفتابی را به گل اندوده اند

مجلس مستانه ای بنهاده اند

بر همه رندان دری بگشوده اند

باده نوشان در خرابات فنا

فارغ از عالم خوش و آسوده اند