غزل شمارهٔ ۸۵۲

راه را گم کرده ای جان پدر

خویش را گم کن که ره یابی دگر

عشقبازی گر کنی با من نشین

جان بباز و دل بده سر هم به سر

ذوق اگر داری ببینی نور او

خوش به چشم ما در آ او را نگر

آینه گر صد نماید ور هزار

می نماید آفتابی در نظر