غزل شمارهٔ ۸۵۵

دل فدا کرده ایم و جان بر سر

خانمان باخته جهان بر سر

حاجیان گر به پا به مکه روند

خوش رواننند عاشقان بر سر

دامنش را اگر به دست آریم

سر به پایش نهیم و جان بر سر

بس که سودای زلف او پختیم

دیگ سودا رود روان بر سر