غزل شمارهٔ ۸۸۷

بندهٔ خود ز خاک ره بردار

یک زمانی مرا به من بگذار

جان سپاری کنم به دیده و سر

گر تو گوئی که جان روا بسپار

ای دل ار عاشقی بیا می نوش

تا که گردی ز عمر برخوردار

ذوق عاقل مجو تو از عاقل

روی چون گل به نوک خار مخار