غزل شمارهٔ ۲۰۶۳

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان

باغ خدایی درآ خار بده گل ستان

جامه تن را بکن جان برهنه ببین

جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان

هین که نه‌ای بی‌زبان پیش چنین جان‌ها

قصه نی بی‌زبان نعره جان بی‌دهان

آمد امروز یار گفت سلام علیک

چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان