غزل شمارهٔ ۹۰۴

بیا و پردهٔ هستی برانداز

به خاک نیستی خود را درانداز

برانداز این بنای خودپرستی

ز نو طرحی و فرشی دیگر انداز

سرای عقل ، بنیادی ندارد

خرابش ساز و بنیادش برانداز

سر زلف بتی رعنا به دست آر

چو سرمستان به پای او سرانداز