غزل شمارهٔ ۹۱۴

ار شراب نیمشب امروز سرمستیم باز

چشم مستش دیده ایم و توبه بشکستیم باز

عشق کافر کیش او ایمان ما بر باد داد

بر میان زنار کفر زلف او بستیم باز

از سر سجادهٔ ناموس خوش برخواستیم

بر در میخانه سرمستانه بنشستیم باز

دولت وصلت چو دستم داد در گلزار عشق

همچو بلبل میزنم دستان کزان رستیم باز