غزل شمارهٔ ۹۱۵

دل به دست زلف او دادیم باز

با پریشانی در افتادیم باز

بر امید آنکه بر ما بگذرد

رو به خاک راه بنهادیم باز

در خرابات مغان مستانه ایم

خوش در میخانه بگشادیم باز

توبه بشکستیم فارغ از خمار

داد خود از جام می دادیم باز