غزل شمارهٔ ۹۳۱

ای دل ار چه شکسته ای خوش باش

با غمش عهد بسته ای خوش باش

دُرد دردش چو صاف درمان نوش

وز جفا گر چه خسته ای خوش باش

خوش نباشد غم جهان خوردن

از جهان گر گستته ای خوش باش

دنیی و آخرت رها کردی

از همه باز رسته ای خوش باش