غزل شمارهٔ ۹۳۷

بحر در جوش است و جانم درخروش

عقل می گوید که راز خود بپوش

عاقلی می خورد و عقل از دست رفت

اوفتاده بی خود و بی عقل و هوش

تا ننوشی می ندانی ذوق می

ذوق می ، می بایدت می را بنوش

خم می در جوش و ساقی در حضور

در سرای ما و ما در جست و جوش