غزل شمارهٔ ۹۳۹

به گوش و هوش من آمدند ای ساقی دوش

که جام جم بستان و می حلال بنوش

بیا که مجلس عشقست و عاشقان سرمست

مدام همدم جامند و خم می در جوش

گشوده برقع صورت ز روی معنی باز

هزار جان شده حیران و عقلها مدهوش

به عشق ساقی رندان که جان من به فداش

سبوی مجلس رندان خوش کشم بر دوش