غزل شمارهٔ ۹۵۳

ساقی سرخوش ما همدم ما می بینش

جام می را به کف آور به صفا می بینش

آفتابیست که بر هر دو جهان تافته است

می نماید به تو روشن همه جا می بینش

نقش بستیم خیال رخ او بر دیده

خوش خیالیست در این دیدهٔ ما می بینش

خیز و آئینه از مردم بینا بطلب

بنشین در نظر ما و خدا می بینش