غزل شمارهٔ ۹۶۵

بیا ای صوفی صافی می جام صفا درکش

بیاور دُردی دردش به امید دوا درکش

حریف بزم رندان شو چرا مخمور می گردی

ز دست ساقی باقی می جام بقا درکش

سر کوی بلای او مقام مبتلایان است

اگر تو از بلا ترسی عنان از کربلا درکش

ز خاک پاک سرمستی اگر گردی به دست آری

روان در دیدهٔ جانت بسان توتیا درکش