غزل شمارهٔ ۲۰۷۲

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان

که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان

وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار

که چارجوی بهشت است از تکش جوشان

منم سکندر این دم به مجمع البحرین

که تا رهانم جان را ز علت و بحران

که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج

که تا رهند خلایق ز حمله ایشان