غزل شمارهٔ ۱۰۰۳

اگر ذوق خوشی خواهی حریفی کن دمی بادل

و گر جانانه می جوئی فدا کن جان خود با دل

تو چون پروانه ای عقل و ما چون شمع و عشق آتش

تو را دامن همی سوزد به عشق او و ما را دل

دلم بحر است و جان گوهر تنم کشتی و من ملاح

زهی گوهر زهی کشتی زهی ملاح دریا دل

خراباتست و رندان مست و ساقی جام می بر دست

بهای جرعهٔ صدجان چه قدرش هست اینجا دل