غزل شمارهٔ ۱۰۳۸

عاشق و مستم و در کوی مغان می گردم

جام می دارم و در دور روان می گردم

درد دل دارم و درمان خوشی می جویم

درد می نوشم و رندانه به جان می گردم

در خرابات چو کام دل خود می یابم

روز و شب گرد خرابات از آن می گردم

ساقیم هر نفسی جام دگر می بخشد

من سرمست از این است چنان می گردم