غزل شمارهٔ ۱۰۴۱

عشق آمد که بلا آوردم

این بلا بهر شما آوردم

دردمندی گه دوا می جوید

دُرد درد است دوا آوردم

عشق گوید که منم محرم راز

خبر سر خدا آوردم

عشق شاهست و منم بندهٔ او

خدمتش نیک به جا آوردم