غزل شمارهٔ ۱۰۸۰
مست می ملامتم نیست سر سلامتم
نیست سر سلامتم مست می ملامتم
عقل نصیحتم دهد عشق غرامتم کند
فارغ از آن نصیحتم ، بندهٔ این غرامتم
هست ندیم بزم من ساقی مست عشق او
باده خورم به شادیش نیست غم ندامتم
بادهٔ صاف عاشقان دُردی درد او بود
هست دوای من همین تا که شود قیامتم