غزل شمارهٔ ۱۰۸۸

پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غم

ور دهی ویرانه گردد ملک خاقان را چه غم

که خدا باقیست گر خانه شود ویران چه باک

جان به جانان زنده ، ار تن رَود جان را چه غم

خم می در جوش و ساقی مست و رندان درحضور

جام اگر بشکست گو بشکن حریفان را چه غم

بت پرستی گر برافتد بت چه اندیشد از آن

ور بمیرد بندهٔ بیچاره ای سلطان را چه غم